- تاریخ: 1401/11/9 ساعت: 16:39
بعد مدتها اومدم. دیشب رفتیم باغ بابا، اونجا داییم که جدیدا زن گرفته و 2تا دایی کوچیکم و مادربزرگم دعوت بودن اومدن، خیلی وقت بود ندیده بودمشون خیلی خوش گذشت ولی من همیشه خسته هی خابم میومد، جدیدا داغون شدم هی خابم میاد شاید جون معتاد به بازی آنلاین شدم شبو روز بازی میکنم همش خستم وخابالود.زندایی جدید...
دعوای اول سال 1400 - تاریخ: 1400/9/13 ساعت: 20:30
این پست اختصاص داره به جاری کوچیک یعنی جاری2، خودم کوچیکه ام، این میشه جاری یکی مونده به اخرباورمیکنید تو تمام خاندان شوهر همه جاریا و زنها عروسیا به کنار این به کنارحالم ازش بهم میخوره یعنی دوس دارم
کووید - تاریخ: 1400/9/13 ساعت: 20:30
الان یادم افتاد روز عقدم اعصابم خراب شد، عقدمو تالار گرفتیم نامزدی و یکی شد باهم. واسه نامزدی رفتم یه آرایشگاه درپیت موهامو مث صدسال پیش درست کرده بود، خلاصه وارد تالار که شدم همعروس بزرگا که تنی نیست
سلام - تاریخ: 1397/6/20 ساعت: 5:08
امروز دوشنبه 19 شهریور 97 شروع وبلاگم امیدوارم اینجارو مثل بقیه وبلاگا رها نکنم از روزام بنویسم یادگاری بمونه